![]() |
![]() |
|
| داستان هایی که توسط من نوشته شده. |
|
سلام.من از تمام کسانی که از اين وبلاگ رو می بینن واقعا عذر می خوام که چند وقت بود که اونو آپ نکرده بودم.عوضش يک داستان نوشتم که شخصيت های توی داستان دوستا ی صمیمیم و چند نفر دیگن که نام هامون رو عوض کردیم.نام من در اين داستان آتوساست.هنوز برای این داستان هام اسم مشخصی انتخاب نکردم.حالا اگه خدا بخواد فردا اینو میزارم تو وبلاگ
بای تا های بعدی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:41 توسط یلدا |
|
|
پنجره را می گشایم.آسمان پر از پرواز کبوترها ی برف است.چلچراغ ها از سقف آویزان است.پتوی سفید تمام شهر را به تصرف خود در آورده است.عریانی درخت باعث یخ زدنشان شده است.مردم در حال ریختن شن و ماسه هستند.اما آنها نمی توانند حریف این نعمت الهی شوند.کم کم آسمان تیره می شود.آما این کبوتر ها قصد رفتن ندارند.به حیاط می روم و برای خود یک همدم درست می کنم.یک انسانی که پالتوی سفید به تن دارد و تا طلوع خورشید و رفتن کبوتر ها بیشتر در کنارم نیست.مادرم مرا صدا می زند و می گوید شام حاضر است و دلم می خواست دوستم را به داخل خانه ببرم.اما نمی شد..به داخل خانه رفتم .شام خوردم و به طبقه ی بالا که اتاقم است رفتم.به فکر فرو می روم.در فکر یک انشا ی خوب.یک انشایی که مورد پسند معلممان باشد.هر چه قدر سعی کردم نتوانستم چیزی روی کاغذ بنویسم.با خودم گفتم:در ظلام شب...اما دیگر نمی دانستمتا کجا باید ادامه بدم.یاد دوستم که در حیاط بود افتادم.به حیاط رفتم.برای خود با این پنبه ها صندلی درست کردم.و روی آن نشستم ولی آن شکست.مجبور شدم از انبار چوب بیارم.کنار یارم نشستم.روی کاغذ خود نوشتم:در ظلام شب.دوستی داشتم.انسان نبود / حیوان نبود/بلکه یک آدم برفی بودپدرم در خانه را باز کرد و گفت که دیگر بخوابم.اما من نخوابیدم.به پدر گفتم باید این نوشته ام تمام شود و ادامه دادم.با چشم هایی از جنس خیار/با شال گردنی مشکی و ...انشایم را نیمه تمام رها کردم و به اتاقم برگشتم.پنجره را مبندم.شمع را خاموش می کنم و به خواب می روم اما خوابم نمی برد.از شیشه ی پنجره به آسمان تیره خیره می شوم و دانه ها ی پنبه مثل لالایی برا ی من می بود که با آن خوابم برد.پرتو ی خورشید مرا بیدار کرد.ساعت حدود ۴ صبح بود.خبری از کبوتر ها نبود.کبوتر ها از شهر ما گذشتند و به شهر دیگری رفتند.ناگهان فکر یارم افتادم.به حیاط رفتم و خبری از یارم نبود.یارم با کبوتر ها رفته بود.تنها یادگاری که از خود برای من گذاشته بود شال گردن و چشم های خیاری اش بود.او رفته بود و مرا تنها گذاشته بود.دیگر چلچراغی از سقف آویزان نیست.پتوی سفید جایش را به جویبار ها داده بود.به اتاقم باز می گردم . انشایم رو کامل می کنم.نوشتم اما صبح زود دیگر خبری از آدم برفی نبود.خندیدن خورشید باعث دگرگونی من و شهر شده بود.درختان عریان مژده ی آ«دن بهار را به لباس سبزشان میدادند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:59 توسط یلدا |
|
|
هر جارا که نگاه می کردم از بی آبی مردم رنج می بردند.بچه ها از بی غذایی گریه و زاری می کردند.پشه و مگس همه جارا فرا گرفته بود.من در آن جا احساس شرمساری می کردم.که چرا من باید در خوشبختی زندگی کنم و این مردم طفلی آفریقایی برای پیدا کردن یک تکه نان خانه و زندگی خود را رها کنند.از بی غذایی هر لحظه منتظر مرگشان بودند.به سازمان کمک رسانی جهانی تلفن کردم.اماآنها فقط برای دل گرمی من گفتن که ما برایتان کمک می فرستیم.اما هیچ کمکی فرستاده نشد.صحنه ای دیدم که خودم هم در همان لحظه منتظر مرگم بودم. نوزادی که حدود ۶ ماهه بود از بی غذایی و بی آبی کمتر از یک کیلو بود.زمان مرگ آن کودک فرا رسیده بود.يک لاشخور منتظر غذای ۲۰۰ گرمی خود بود.سریع بچه را بغل کردم و به طرف درمانگاه شبانه روزی به راه افتادم.این از زبان همان خانمی بود که مرا از دست آن لاشخور نجات داد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 21:33 توسط یلدا |
|
|
انگشت اشاره: من با تو قهرم
يلدا : آخه چرا؟مگه من چی کار کردم؟ انگشت اشاره: تو منو گاز گرفتی يلدا: من؟ انگشت اشاره: آره تو ،خود تو یلدا: کی؟ انگشت اشاره: همین الآن. داشتی با خالت حرف می زدی منو کردی تو دهنت. یلدا: برای چی باید تورو اونجا ببرم؟ انگشت اشاره: تو منو بردی اون تو تا فکر کنی.بعد منو گاز گرفتی. یلدا: ببخشید خوب. انگشت اشاره:می بخشمت.بهت پیشنهاد می کنم بری دندون پزشکی و دندوناتو نشون بدی.از نظر من خیلی خراب بودن.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 22:12 توسط یلدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام حالتون چطوره؟ من یلدا صمیمی هستم و داستان های خودم را براتون توی این وبلاگ گذاشتم.گاهی ممکن است شعر یا مکالمه ای در این وبلاگ بگذارم.برنده شدن داستانم در یکی از مجلات به نام عروسک سخنگو باعث شد که این وبلاگ رو بسازم. اولین پستس هم که در این وبلاگ می گذارم همان داستانم است که به صورت مکلمه هستش.این پست به نام گاز اشاره هستش.فقط یادتون نره بدون نظر از این وبلاگ بیرون نرین.
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 بهمن 1386 دی 1386 |
| پیوندها |
|
دوست من سلام( وبلاگ خودم و دوست صمیمی خودم ) داستان ها لی لی سلام نوجوان دوستان مه چهره سیگورد |
|
RSS
|